شرح حال

روایت یک مسافر

شرح حال مختصر علیرضا دباغ

علیرضا دباغ هستم ، سفرم به این جهان در بیست و چهارمین روز خرداد سال۱۳۴۹ از شیراز آغاز شد.

مادرم از خانواده جلیله سادات مشهورشیراز (یعنی خانواده فالی) است. مادرم از ناحیه مادری نیز به خانواده جلیله سادات حمزوی و تقوی منسوب است. و از این ناحیه سی و پنجمین نسل از فرزندان حضرت علی ابن حمزه ابن موسی ابن جعفر(ع) است.

حضرت علی ابن حمزه (ع) در شیراز به شهادت رسید و در منطقه ای بین تنگ الله اکبر و حرم حضرت احمد ابن موسی شاهچراغ (ع) مدفون است و پدر بزرگوارشان حضرت حمزه ابن موسی ابن جعفر(ع) در شهر ری در  مکان حرم حضرت عبدالعظیم (ع) آرمیده است. مادرم فرهنگی بود و اکنون معلم باز نشسته است.

پدرم از خانواده ای ساده درمحله دهدشتی بوشهر بود.تحصیل را از دبیرستان سعادت بوشهر آغاز و در دبیرستان نمازی شیراز به پایان برد. بلافاصله به کسوت معلمی در آمد و به دیلم رفت تا بچه های خوب جنوب اولین معلمان جوان باسواد محلی خویش را از نزدیک تجربه کنند. بعد از دو سال جذب شرکت نفت شد و در همان شرکت بازنشسته شد. او که از جوانی دوستدار دکتر مصدق بود همان سالهای 1332 به ناجوانمردی سیاسیون پی برد و دائم ما را از آن حذر می داد اما همچنان به مصدق و راهش اعتقاد داشت و نام شرکت ملی نفت ایران را با دو اسم همطراز می دانست: مصدق و اقبال. افسوس که در آخرین روزهای سال 1397 من را در سفر زندگی تنها گذاشت.

پدربزرگم معروف به «کل عبدالعلی» تاجر پوست بود. او دباغخانه ای در منطقه جنوب به راه انداخته بود و چرمها و پوستهای این کارگاه را از طریق خلیج فارس به بحرین ،کویت و از اقیانوس هند به بمبئی و سایر شهرهای هندوستان می برد.

پدرم همیشه از پدرش به بزرگی یاد می کرد و می گفت اگرچه وی دائم درسفر به کشورهای عربی بود و برای اقواممان در بحرین آب شیرین سوغات می برد، اما هیچ وقت از آنجا سوغاتی برای ما نمی آورد بلکه سوغاتی ها را  قبل از سفر در بوشهر یاشیراز برایمان تهیه می کرد و بعد از سفر به ما می داد، چون اعتقاد داشت یک ایرانی باید از ایرانی و محصولات کشور خود استفاده کند و اگر سودی به تولید کنندگان و یا کسبه ی وطنی برسد بهتر است تا به عربها و سایر بیگانگان.

مادر بزرگ پدریم از شیر زنان جنوبی و از خانواده آزادان گناوه ای بود که در ایام سفرهای طولانی همسرش سرپرستی خانواده را برعهده داشت. اگر چه بیشتر اقوام خانوده پدری به شیراز و تهران مهاجرت کردند اما هنوز بوشهریهای اصیل با نام این خانواده آشنا هستند.

من به دلیل شغل پدرم که مثل اکثر جنوبیها کارمند شرکت نفت بود و دائم در حال انتقال به این شهر و آن شهر بود کودکی را در نقاط مختلفی از کشور گذراندم . از شش ماهگی ام، پدرم از بوشهر به بندرعباس منتقل شد و تا ۴سالگی در آن شهر بودیم تا اینکه وی به بندرلنگه منتقل شد. تحصیلات ابتدایی را در بندرلنگه آغاز کردم و با انتقال وی به شمال کشور، پس از سه سال تحصیل در «دبستان صمد بهرنگی» بابل،باردیگر مهاجرت از این شهر آغاز شد و اینگونه بود که دوران تحصیل ابتدایی را در دبستان امام زمان (عج) کاشان به پایان بردم.

سال اول راهنمایی را در «مدرسه راهنمایی خاوران» کاشان و دوم راهنمایی را در «مدرسه راهنمایی شریعتی» یاسوج خواندم و پس از آن به شیراز بازگشتیم و در مدرسه راهنمایی شهید عبداللهی شیراز کلاس سوم را به پایان بردم و وارد دبیرستان ملاصدرای شیراز شدم و در همانجا موفق به اخذ دیپلم شدم.

بلافاصله در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه آزاد جهرم پذیرفته شدم اما به دلیل علاقه به فرهنگ، ادب و هنر، پس از دو ترم مجدداً در کنکور دانشگاه آزاد شرکت کردم و در رشته ادبیات عرب دانشگاه آزاد شیراز پذیرفته شدم و با کسب مدرک کارشناسی از این دانشگاه فارغ التحصیل شدم.

درسال ۱۳۷۸برای ادامه تحصیل درمقطع کارشناسی ارشد علوم اجتماعی با گرایش تحقیق در ارتباطات جمعی وارد دانشکده صداوسیما شدم و در سال ۱۳۸۲ از این دانشکده فارغ التحصیل شدم.

دز سال 1390  رشته ی روزنامه نگاری در دانشگاه آزاد اسلامی را برای اخذ دومین مدرک کارشناسی ارشد دنبال کرده و در سال 1394 در مقطع دکتری رشته ی فرهنگ و ارتباطات در دانشکده علوم ارتباطات و مطالعات رسانه ای دانشگاه آزادتهران مرکزی مشغول تحصیل شدم و در آبان 1398 در این رشته فارغ التحصیل شدم.

همسرم از سال ۱۳۷۴ همسفر من در زندگی پر تلاطمم شد و با یاری او ،و لطف خدا در تهران با پسر و دخترم روزگار می گذرانیم. او نیز مانند مادرم که با صبوری بار سفر خانوادگی ما را در دوران کودکی به دوش می کشید در زندگی مشترکمان زحمت تحمل وضعیت پر تلاطم زندگی من را برعهده دارد. از شیراز به یزد منتقل شدیم و او باصبوری دوره سخت کار من در یزد را تحمل کرد وسپس به تهران…

از دوران دانش آموزی در دبیرستان به عنوان نویسنده با صدا و سیمای مرکز شیراز همکاریم را آغاز کردم و تاسال 1393 که به افتخار بازنشستگی نایل شدم در این سازمان مشغول فعالیت بودم. اینک ادامه کار فرهنگی خویش را در مجموعه ای که با نام سرزمین هنر تأسیس کرده ام پیگیری می کنم.

علیرضا دباغ خود را در این جهان یک مسافر می داند، مسافری که خیلی چیزها را نمی داند و درباره اندک چیزهایی که می داند دوست دارد با دیگران تعامل نماید. پس در این همفکری دریغ نورزید.

ارادتمندشما؛ علیرضا دباغ

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!
برچسب ها
نمایش بیشتر

مدیریت

لورم ایپسوم یا طرح‌ نما به متنی آزمایشی و بی‌معنی در صنعت چاپ، صفحه‌آرایی و طراحی گرافیک گفته می‌شود. لورم ایپسوم یا طرح‌ نما به متنی آزمایشی و بی‌معنی در صنعت چاپ، صفحه‌آرایی و طراحی گرافیک گفته می‌شود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن