بازگشت نگاهی متفاوت به پنجشنبه سیاه تهران
    < نگاهی متفاوت به پنجشنبه سیاه تهران   < سال 1389   < دست نوشته ها   < 


نگاهی متفاوت به پنجشنبه سیاه تهران
ارسال شده در تاریخ ۸م آذر ۱۳۸۹

سال ۱۳۸۸ پیش مدیر رادیو یزد بودم.

آن سال در شهر آرام یزد حادثه ای اتفاق افتاد که افکار عمومی شهر را به شدت تحت تاثیر قرار داد.مردی

همسر و ۲فرزند خودراکشت تا به وصال زن دیگری برسد. ماجرایی ساده از ناهنجاری اخلاقی که به

فاجعه ای عظیم انحامید که برای مردم شریف ونجیب یزد قابل باور نبود.

یادم است در رادیو کسی نبود که از این واقعه متاثر نشده باشد اما اراده ای هم وجودنداشت که

درصداوسیما به این مساله پرداخته شود .گویی شرمی عمیق قوه ادراک رسانه ای را متوقف ساخته

بود وتلاش یکی دونفربرای انعکاس اجتماعی این واقعه با شائبه غیربومی بودن ما در هم می آمیخت تا

جرات نکنیم دراین باره سخن بگوئیم ،چرا که ممکن بود وجهه این شهر آرام  دگرگون  شود!

یزد آن زمان از نظر طلاق در پائین ترین سطح آمارهای کشور قرار داشت و مسولان این شهر که ۹۰

درصدشان بومی بودند درجلسات به این مساله افتخار می کردند جای افتخار هم داشت اما تحقیقات

کمیسیون اموربانوان نشان می داد که یکی از مهمترین علل عدم درخواست طلاق ازسوی زنان یزدی

ترس از آبرو وعدم احساس امنیت در مراتب مختلف بود.آماری که اگر مورد توجه رسانه قرار می گرفت واگر

تابوهای اجتماعی قومیت گرایانه بر آن مترتب نمی شد شاید می توانست زمینه های مشکلات

بزرگتری را که به جنایتهایی از این دست می انجامید ،گرفته می شد.

***

دیروز  بچه گربه ای در خیابان نزدیک خانه مان  بر اثر تصادف افتاده بود، اول فکر کردم مرده است و به

زحمت جوری ماشینم رارد کردم که از رو ی او عبور نکنم.

از آینه که به عقب نگاه کردم دیدم بچه گربه به سختی تلاش می کند از روی زمین بلند شود اما نمی

تواند.

خواستم بایستم اما عجله داشتم که بروم با خودم گفتم کس دیگری پیدا می شود و او را به پیاده رو

می برد.

دوبار ه خواستم بایستم گفتم ای بابا اصلا شابد اگر بمیرد برایش بهتر باشد یک بچه گربه مرده بهتراز یک

بچه گربه ناقص است.

همین طور دور میشدم و نفس لوامه با نفس اماره درگیر بود، عاقبت گفتم من که دیگر نمی توانم

دور بزنم می روم کارم را انجام می دهم اگر در برگشت هنوز آنجا بود یک کاری می کنم. رفتم وبرگشتم

واصلاً یادم نماند که آیا بچه گربه آنجا بود یا نبود ؟!

***

باور کنید برخی اوقات به جای حل مساله صورت آن را پاک می کنیم شاید بعضی وقتها هم به خودمان

می قبولانیم اصلا مساله ای وجود ندارد گاهی هم آنقدر به مساله فکر نمی کنم که فراموشش می

کنیم.

درست است که به قول بعضیها بودجه پژوهش وتحقیق در کشور ما از حق بیمه … آنجلینا جولی کمتر

است!

اما باور کنید همان تحقیقات وپژهشهای اجتماعی هم که در کشور انجام می شودبه فرض آنکه

ازسرحس مسولیت اجتماعی  پژوهشگر انجام شده باشد درکتابخانه ها خاک می خورد.

چندروز پیش سرکلاس تهیه کنندگان رادیویی شنیدم نظرسنجیهای ساده ای هم که درباره برنامه

های آنها به صورت پیمایشی انجام می شود فقط به دست مدیرانشان می رسد نه دست آنها که خود

برنامه را ساخته اند ومنتظر فیدبک(باز خورد ) پیامهایشان هستند .

تازه این تحقیقات کاربردی است چه رسد به تحقیقات غیر کاربردی و بنیادین!

حساب تحقیقات کشکی برخی رانت خواران حوزه فزهنگ واجتماع را هم جداکنید که اتفاقا باید

باهمان …آنجیلنا جولی مقایسه شود!

راستی کسی می داند دغدغه اول  امروز جوان ایرانی  چیست؟!

***

هنر نزد ایرانیان است وبس…

ما ام القرای جهان اسلامیم…

ما نسل برگزیده آخرالزمانیم بارسالتی سنگین…

***

پنجشنبه سیاه سعادت آباد مساله ما هست یا نیست؟

اگر ما به جای عابران پیاده رو کوچه دوم سعادت آباد بودیم چه می کردیم؟

اگر ما جای نیروهای پلیس حاضر درصحنه بودیم چه می کردیم؟

دل به دریا می زدیم ویقه ضارب را می گرفتیم ولو خودمان هم مضروب می شدیم؟

بی پرده بگویم من بعید می دانم که اگر من آنجا بودم انگیزه جلو رفتن می داشتم چرا که:

من  از کودکی یاد گرفته ام که هر وقت دیدی جایی دعواست زود مسیرت را عوض کن!

عرف اجتماعی به من یاد داده است که : در مساله ناموسی دخالت نکن!

با این همه چرا وقتی صحنه جان دادن  جوان سعادت آباد را می بینم عابران را به بی تفاوتی محکوم

می کنم؟

من در رسانه ملی کار می کنم واعتراف می کنم که هیچ وقت برنامه ای نساخته ام که در آن بگویم آیا

درست است که وقتی جایی دعواست بهتر است جان خودرا به سلامت به دربریم یا جان دیگران را نجات

دهیم؟

من ۲۰ سال درس خوانده ام اما نه درمدرسه نه در دانشگاه یادم نمی آید به ما گفته باشند بالاخره

دردعوای ناموسی دخالت کنیم یا نه؟

من ۴۰ سال دارم اما باور کنید تا دیروز اینگونه سوالات دغدغه ام نبوده است!

من سالهاست عنوان مسلمانی را بر دوش می کشم اما امر به معروف ونهی از منکر را در روسری

خانمها و صدای ضبط همسایه دیده ام .

شبهای بیست ویکم ماه رمضان برای کسی سیاه پوشیده ام که برای مخمل باز شده از پای زن

یهودی دق کردن ومردن را روا می دانست…

دهه محرم خور وخواب خود را فدای هیئت عزاداری شهیدی کرده ام که  می گویند برای اصلاح امت

جدش قیام کرد…

اما اقرار می کنم نه غیرت علوی ونه شهامت حسینی و نه معرفت دینی را درک کرده ام.

اما میدانم ،نه بهترین آدمها هستم ونه در بهترین نقطه کره زمین زندگی می کنم.

شاید دانستن همین دونکته به ظاهر ساده آغازی باشد برای آنکه نسبت به کاستیهای خود آگاه شوم

بی خود به رسانه ها گیر نمی دهم مگر رسانه را چه کسانی اداره میکنند؟

یکی مثل من…

مگر دانشکاهها را چه کسی می چرخاند ؟

کسانی مثل ما…

مگر چه کسی از خیابانها وکوچه های تهران گذر میکند؟….

***

رییس پلیس تهران:

اینکه میگویند پلیس دیر آمده اصلاً اینگونه نیست…

فرمانده ناجا:

دو مامور ما در بازداشت هستند…

افکار عمومی جامعه شِق اول:

واقعاً اسف بار است …

شِق دوم افکار عمومی:

خاک برسر پلیس!

شق سوم:

خاک بر سر صدا وسیما!

شق چهارم :

حقش بود افتاده بود دنبال ناموس مردم.

شق پنجم :

این چیزها را بزرگش نکنید مساله های مهمتری داریم.

شق ششم:

این چیزها عوارض طبیعی مدرنیته است .

شق هفتم:

در آمریکا وضع بدتر از این حرفاست.

شق هشتم:

ماکه نمی دانیم ! خدا عالم است!

شق نهم:

دیده بگشا ای علی مرتضی !


:: ارسال نظر ::
  نام (اختیاری)
  پست الکترونیک (اختیاری)
  آدرس وبسایت یا وبلاگ (اختیاری)
نظرشما
 
کد امنیتی 
توجه: کد امنیتی به حروف بزرگ و کوچک حساس نمی باشد

www.Dabbagh.ir Copyright © 2012 , All rights reserved.
Email : Info@Dabbagh.irRSS